چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387
اگه دوستم نداری به روم نیار...یه چیزی از غرورم واسم بذار...
چی بگم از کجا بگم... دردمو با کیا بگم...
بهتره که دم نزنم... حرفی از عشقم نزنم...
از عشقی که گم شد و رفت...
عاشق مردم شد و رفت...
عشقی که بی فروغ نبود...برای من دروغ نبود...
بغض نشسته تو گلوم...وقتی نشستی روبه روم...
من از خودم چرا بگم؟؟باید از اون چشا بگم...
خیره به چشم مست تو...دست میدم به دست تو...
دل از زمونه میکنم...حرف دلم رو میزنم...
چه حالتی داره چشات...نرگس بیمار چشات...
چشم تو خوابم میکنه...مست و خرابم میکنه...
وقتی نشستی رو به من از عاشقی بگو به من...
بذار چشات دل ببره این جوری باشه بهتر...
چشات اگه پس نزنن چشمای سر سپردمو
میشه فراموش کنم خاطره های مردم و ....
دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387
این روزها خیلی تنهام خیلی...
به شانه ام زدی تا تنهایی ام را از شانه هایم تکانده باشی...
به چه دلخوش کردی؟؟؟
تکاندن برف از شانه های آدم برفی..؟؟
دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387
نمیتونم فراموشت کنم....
صبر کردن دردناک است...
و فراموش کردن دردناک تر...
ولی از همه دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش....
پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387
من موندم و خاطره ها...
تو خاطره میشوی و من خاطره باز....
چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
شنیدم عروسی کردی....مبارکت باشه....
شنیدم عروسیته....
اون که دستاش توی دستاته...کیته؟؟؟
یعنی باور بکنم اون همه خاطره ها دروغی بود....
این همه خوبی بهت کردم....
خداییش کمت نبود...
مگه کمت بود؟؟؟؟؟ مگه کمت بود؟؟؟
مگه کمت بود؟؟؟ مگه کمت بود؟؟؟
به خدا کمت نبود...
لباس عروست رخت عذاته...
هرجا بری نفرین این دلم باهاته...
چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
سکوت میخواهم...سکوت...
سکوت میخواهم... صبر کن... کمی دیگر صبر کن....
پنهان نشو میدانم میدانی...همه چیز را...
از سیر تا پیاز این دل در به در را میدانی...
اما نمیدانم تا کی میخوای وانمود کنی هیچی نمیدانی؟ صبر کن...گوش کن....
میخوام فریاد بزنم.... میخوام دلتنگی ام را بر سرت آوار کنم... این حق منه ....
چشمات رو ببند نگام نکن... بگذار فقط خودم شاهد بغض خودم باشم....
لب باز نکن...هیچی نگو.... میخوام خودم خودم رو آروم کن...یه عادت کهنه...
دست هایت را...نه بگذار دستانم در رخوتی سرد باقی بماند...یخ...لرزان...
تعجب نکن...خودمم... خود خودم....من همیشگی تو...
باز همان اخم کهنه ی تو ...برای خاطر هیچ...باز سقوط دنیا بر سر من....
تنم گر گرفت و سوخت..حالا میخوام تمام بغضم را بر سرت آوار کنم...
بایست...نرو...
یکبار هم که شده دست از گوشت بردار....نترس باز هم آروم فریاد میزنم...قول میدم...
اخم تو بر صلیبم میکشد...زجرم میدهد....شاید تو نمیفهمی اندوه مرا...
شاید خسته شدی که اینگونه حرف از نبودن من میزنی...
تو که میدانی طاقت اندوهت را ندارم....پس بمان و تماشا کن...
تصمیمم را گرفته ام میخوام بمیرم...
فرقی نمیکند فقط برای همین امشب یا همیشه...مهم شادی توست...
فقط نگام نکن...نمیخوام دلم بلرزه...آخه در برابرت تاب نمیاورم...
دست هایت را پنهان کن تا دستم حرم دستهایت را نکند...
شانه هایت را کنار بکش...نمیخوام سرم بهانه ی تکیه گاه گریه هاش رو بگیره...
به گریه هام هم اعتنا نکن...میخوام بمیرم برای تو...
بهشت را نمیخواهم...میخوام در آتش اخم تو بسوزم...
کی راه را میداند؟ جهنم تو از کدام طرف است؟
تو میدانی؟؟؟
چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387
من و تو یکی بودیم... همیشه یکی بود...یکی نبود....
وقتی که من عاشق بودم اون دوسم نداشت ...
حالا که عاشقم شده من دیگه نیستم...
حالا فهمیدم که چرا اول قصه ها میگن:
یکی بود.... یکی نبود....
چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387
...........
از روزی که تو را سخت خواستم دریافتم:
سخت خواستن میتواند عشق باشد
چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387
آخرین پست به یاد تو
یکی بود... یکی نبود...
زیر این سقف کبود یه غریب آشنا دل و جونم رو ربود....
این جوری نگام نکن گل یاس مهربون اون غریبه خودتی همیشه باهام بمون....
یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
من دارم دیوونه میشم....
آقایان... خانومها
یک خبر دسته اول با یک سال گارانتی برایتان دارم
درجهء دیوانگیم تغییر کرده
به گزارش برخی کارنشناسهاروند رو به رشدی داشته
شاید به خاطر صدای خنده هاییست که مدام در سرم میپیچد
بلند تر میشود
شاید هم به خاطر اینکه دوستی را به زیبایی سیارهء زحل قسم دادم که سعی کند
بقیهء عمرش را مثل آدم زندگی کند
شاید هم برای اینکه به سیگار التماس کردم که ترکم کند
شاید هم برای اینکه وحشیانه به سمت بد بختی میدوم
حرفی ندارم
میخواهم به احترام تمام دیوانه های عالم امشب سکوت کنم
یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
سفت و سخت بچسب....به همین دو سه تا آرزویی که برایت مانده...
سلام....
اسم وبلاگم عوض شد...
آرزوهای همیشه محاله من....
آرزوی تو رو داشتن...
آرزوهام همیشه محال بودن...
همیشه...
...
پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
دلم برای دیروزهایمان تنگ شده
این روزها مدام پیش خودم هجی میکنم
ف
ر
ا
م
و
ش
کن! لطفا
پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم....
دیگر نه میتوانم دوستت بدارم
و نه میتوانم فراموشت کنم
پس
نفرت بهترین راه حل خواهد بود....
یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
تنهام بذار...حالم ازت بهم میخوره...گمشو...
تموم خاطراتمون... اشکای چشمای منه...
دیگه باید خواب ببینم... دستت تو دستای منه...
اما بدون با عکسه تو این روزا رو سر میکنم...
خیلی بدی کردی به من...محاله من ولت کنم...
کدوم گلایمو بگم؟ یه عمره از تو دلخورم...
تو فکره هیچی و نکن... من غصه هاتو میخورم...
بازم خدا دله منو برای غم نشونه کرد...
تو هم برو مثله همه تنهام بذارو بر نگرد...
شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم....
گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله
لحظه های آخر تو توی قلبه من میمونه
هیشکی مثله تو بلد نیست دلمو بسوزونه
بدون بعد رفتن تو روز و شب واسم سیاهه
میدونم بر نمیگردی اما باز چشام به راهه
جای پات به روی قلبم هنوزم تازگی داره
نه باورم نمیشه میگن که منو دوستم نداره
قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم
قول میدم روزی هزار بار واسه ی اشکات نمیرم
قول میدم وقتی که نیستی پای عشقه تو نسوزم
قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم
حالا دیگه گل خشکت از تو تنها یادگاره
منتظر به رات میمونم تا تو برگردی دوباره
باورم کن...باورم کن...
که بدون تو میمیرم....بی تو تنهام خوب میدونی
که تو غصه هام اسیرم.....
به زیره خاکم و هنوز نرفتی از خیال من
غصه نخور سیاه نپوش ...گریه نکن برای من...
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم
دوباره لحظه هام سپرد منو به باد رفتنم
بارون میباره و تو رو دوباره پیشم میبینم
اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من
شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من...
به زیره خاکم هنوز.....
نرفتی از خیال من غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظه هام سپرد
منو به باد رفتنم....
سهمه من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی قشنگیه
قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم...
پاییزه غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی؟گل من دنیای من بود....
دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
پایان منم میرسد...نترس...
آی خدا دلگیرم ازت...
آی زندگی سیرم ازت...
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت...
این غصه های لعنتی ... از خنده دورم میکنن...
این نفسای بی هدف... زنده به گورم میکنن...
چه لحظه های خوبیه... ثانیه های آخره...
فرشته ی مردن من ... منو از اینجا میبره...
آی خدا دلگیرم ازت ...
آی زندگی سیرم ازت ...
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت...
چه اعترافه تلخیه... انگار رسیدن ته خط....
وقت خلاصی از هوس... آی زندگی بیزارم ازت...
یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387
دلم برات تنگ شده به اندازه ی تمام نبودنت...بیا....
امروز صدایت را شنیدم....
صدایت را...
با تمام وجودم گوش میکردم....
خیلی خودمو کنترل کردم که بغضم نترکد...
باز هم از پس این لعنتی بر نیامدم....
دلتنگت بودم ....
صدایت مرهمی بود بر زخم بی پایان دلم ....
صدایت آرامم کرد ....
دلم تنگ بود ....

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
میخوام رگ بزنم...رگه خودمو....
عکساشو بردار و ببین با بوسه نازشون بکن
اشکاتو پنهونش نکن عشق اونو بهونه کن
دیگه باید بری ، برو تردیدهاتو بریز بیرون
تیغو بکش رو رگهاتو بزار بریزه رد خون
بشین کف حموم ببین خون رگای دستتو
می سوزه دستات ولی باز یادت میاد حرفهای اون
بهت می گفت پیشم نیا بهت می گفت بمیر، نمون
خون زیادی رفته و حالا شدی بی حال و سرد
لرزه گرفته بدنت دیدی با عاشقش چی کرد
می خوای بخوابی اما باز اشک چشات نمی زاره
سفید شدی سرما دیگه حالی برات نمی زاره
تو آخرین نفس می خوای بازم اونو صدا کنی
دلت می خواد دیگه بری روحو زتن جدا کنی
ببین که بعد تو بازم می ره پی یکی دیگه
ببین می تونه بخوابه به وجدانش چیا می گه
بخواب که راحتی تو تو آغوش مرگ توئه
بزار که ماتم بگیره اونی که قاتل توئه
نوشته شد با رد خون نامه ی مرگ یک جنون
"گلم همیشه یادتم تو هم به یاد من بمون "
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
عشق تنها گفتن نیست ... گاه نگاه هست و سکوت
به خانه میرفت
با کیف و کلاهی که به هوا بود
چیزی دزدیدی؟ (مادرش پرسید)
دعوا کردی باز؟ (پدرش پرسید)
و مادرش کیفش را زیرو رو میکرد
به دنبال آن چیزی که در دل پنهان کرده بود
تنها مادر بزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده ی کتاب هندسه اش
و خندید
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387
من هنوزم دیوونتم...
تو لحظه های زردم
تو غم و دلواپسیم
حتی وقتی که گفتی:هر دوی ما بی کسیم
چه کنارم بودی و،چه رفته بودی راه دور
تو تموم بی قراریام،توی هم نفسیم
حتی وقتی به زبون اومدی و گفتی:ببین،ما دوتا،تا آخرش برای همیگه بسیم
یه چیزی بهم می گفت:تو مثل معبود می مونی
ما یه جورایی برای هم دیگه مقدسیم
اومدم یک شب کنار پنجره با کلی بغض
هم سپردم به ستاره،هم سپردم به نسیم
که برید یه جوری به مردم این دنیا بگید
ما دوتا دیونه ایم
اما به هم نمی رسیم

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
خیلی راحت میتونم ازت بگذرم ...
می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به یاد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم
می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجو د میامد
و چه غریب بود
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
غم در دل تنگ من از آن است که نیست ٬ یک دوست که با او غم دل بتوان گفت...
سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
قصه ی ما به سر رسید دنیا به آخر نرسید.....
نقشه های طلایی و قولای بی حساب کتاب
قرارای یواشکی ،ساعتای پر تب و تاب
خیال میکردم نباشی دنیا به آخر میرسه
اگه یه روز بری سفر عمر منم سر میرسه
بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسیدیم
معنی عاشق شدنو آخرشم نفهمیدیم
یادش به خیر اون روزا که خوابای رنگی میدیدیم
دنیای با هم بودنو پر از قشنگی میدیدیم
من بودمو تو بودیو هزار تا وعده و وعید
یه قصه ی رویایی بود شاهزاده با اسب سفید
من مرد قصهات بودم تو هم عروس رویاها
سوار کالسکه ی نور خیال میبافتیم پا به پا
قصه ی ما به سر رسید دنیا به آخر نرسید
دلی که پابند تو بود از تو و عاشقی برید
بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسیدیم
معنی عاشق شدنو آخرشم نفهمیدیم...
چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
به دنبال کسی که دوستش دارم
بیگانه وار
تا اینجا کشیده شده ام!
کاش تو بودی
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387
بهار سرخ امسال مثله هر ساله....
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید...
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت...
سال نو بر همه مبارک...
برام دعا کنید...
پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386
...
کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی...
کاش میشد به تو گفت تو نرو...
دور نشو از دل من...
تا بمیرد دل من....
پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386
من تنهام...
ما را ز برای خود نمیخواهد کس ما را همه از برای خود میخواهند
دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386
......
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ور نه این دنیا که من دیدم خندیدن نداشت
شنبه 29 دی ماه سال 1386
بزرگ ترین افسوس آدمی این است که حس میکند می خواهد اما نمیتواند و به یاد می آورد زمانی
را که میتوانست اما نخواست...
شنبه 29 دی ماه سال 1386
....
کاش سفرو بهانه میکردیو می رفتی...
کاش می گفتی میام اما نمیومدی...
کاش به چشمام نگاه میکردی اما حواست جای دیگه بود...
کاش دروغ میگفتی٬بهانه میاوردی٬قهر میکردی...
فقط نمی گفتی:دیگه نمی خوامت....
جمعه 18 آبان ماه سال 1386
آسمون بغضت رو بشکن اون دیگه بر نمیگرده
دستم را بالا می برم
و آسمان را پایین می کشم
می خواهم بزرگی زمین را نشان آسمان دهم !
تا بداند
گمشده ی من
نه در آغوش او . . .
که در همین خاک بی انتهاست
آنقدر از دل تنگی هایم برایش خواهم گفت
تا سرخ شود . . .
تا نم نم بگرید . . .
آن وقت رهایش می کنم
و می دانم
کسی هرگز نخواهد دانست
غم آن غروب بارانی
همه از دلتنگی های من بود . . . !
جمعه 18 آبان ماه سال 1386
رفتی و از رفتن تو ..........
ناز موندنتون قیمتی بود بضاعتم نرسید رفتین.....
جمعه 18 آبان ماه سال 1386
...
این که میکشم درد بی تو بودن نیست ....تاوان باتو بودن است...
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
من و تو یکی بودیم ... یکی بود ... یکی نبود...
من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود
یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
من دیوونتم...
آنقدر آسان نبود گر تو حقیقت داشتی
عاشقی بودم من و دیوانه ام پنداشتی
یوسفم من عاقبت از عشق کنعان سوختم
زندگی دادم بسی تا درس عشق آموختم
پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386
رفتن راز غریب این زندگی ست...
...رفتن
...فراموش کردن
...از یاد بردن و سر برگرداندن
که زمانی...جایی
...کسی بود که دوستت میداشت
...گذشتن
...گذر کردن
...خسته و شکسته شدن
...که زمانی
...جایی
...کسی بود که دوستش میداشتی
...در دل دنبالش میگردی اما
...او رفته
دل بریده و تو نمیدانی که چرا؟؟
چه کسی؟؟؟
...و چه وقت
.......او را از تو گرفت
چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386
چقدر حرف بود ومن فقط سکوت کردم
به یاد روزهایی که می میرند سکوت می کنم...
چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386
احتیاج به یه قدرت خارجی دارم
احتیاج به یه قدرت خارجی دارم . چیزی که از من قوی تر باشه. که جلوش زانو بزنم. که عاشقش باشم. ناشناخته و مرموز و قوی باشه. کسی یا چیزی که دیوونه م کنه. منو تحت تاثیر قرار بده. فکرم رو مشغول کنه و هلم بده. کسی که برای شناختنش زحمت بکشم. چیزی که کشفش کنم. راحت و سهل الوصول نباشه. کسی که بدونه داره چی کار میکنه.. کسی که بازیم بده ..بهم بخنده.. از بالا بهم نگاه کنه. کسی که قابل پیش بینی نباشه. بهم مسلط باشه. منو در بر بگیره. از دستم خسته بشه! و اون هم دنبال کسی بالاتر از خودش باشه.. جدی نباشه.. هیچی رو جدی نگیره و همه چیز براش در سطح جاری باشه. بشه به رفتار ش ، هرچند غریب، اعتماد کرد. به یه هرمینه نیاز دارم در مقابل هاری هالر.. به کسی که حرفای عمیق بزنه .. به کسی که اصلا حرفی برای گفتن داشته باشه. قدرت تشخیص داشته باشه... کسی که برای هم سطح شدن باهاش بدو ام.. در حالی که اون راه میره. برای اینکه صدام بهش برسه جیغ بکشم.. درحالی که اون آروم لبخند میزنه.. لبخند از روی مهربونی نه.. از روی دانایی و تسلط به جریان.. به یه غول احتیاج دارم.. به یه معبود.. به یه معلم ..به یه مطلق.. به آرامش ..
سه شنبه 16 مرداد ماه سال 1386
هوا را از من بگیر خنده ات را نه ....
میدونی ؟....هنوز یکی برای خنده ی قشنگت میمیره...
چهارشنبه 10 مرداد ماه سال 1386
تو آرزوی من بودی...شاید کوچک ترین آرزو
دیشب تمام آرزو هامو تو عمیق ترین گودال دلم چال کردم ...
سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
خداحافظ همین حالا...
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
تو از قطب هم سرد تری....
اونی که تو سردی حضورت یخ زد همه هستی من بود هی با توام میفهمی
سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
دل من شکست هیچ کس چیزی نگفت
وقتی گلدان خانه شکست
مادر بزرگ گفت:زیبا بود
خواهرم گفت :حیف بود
برادر گفت :قضاوبلا بود
مادر گفت :گران بود
وقتی دل کوچک من شکست کسی اخ هم نگفت
پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386
تو رفتی...